آنقدَر حظ ميكنم "بانو" صدايم ميكنى
يا كه خاتون تمام قصه هايم ميكنى
دست در گيسوى من، با شيطنت هاى لبت
قند را، هم صحبت ِ فنجان چايم ميكنى
هر زمستان وقتى از سرما تنم يخ ميزند
با تن مردانه ى خود آشنايم ميكنى
تو همان غارتگر معروف آتش پاره اى
بر دلم آتش زدى، حالا رهايم ميكنى؟
من دلم طاقت ندارد، قصه را پايان بده
بى وفا! امشب چه با اين بوسه هايم ميكنى؟
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم اردیبهشت ۱۳۹۵ ساعت 17:52 توسط بهار
|
من نمی دانم که کی ام