که گاه رویا،
گاه محال میپندارمش!
تو ای مهربانی که از اینجا میگذری
برای استجابت این دعا آمین بگو...!
که گاه رویا،
گاه محال میپندارمش!
تو ای مهربانی که از اینجا میگذری
برای استجابت این دعا آمین بگو...!
با عبور گرم چشمانت از مقابلم
حماسه ای شگرف در قلبم،
شب باران زده را حقیر می شمرد
براستی با من بگو
که چشمانت
از کدامین لحظه ی اقیانوس
آب می نوشد …
خرابه های دلم ازتمام
خانه های جهان
قشنگتراست،چون
یادتو درآن ساکن است...
چون آخرین مسافرِ
اتوبوسِ جاده ای متروک
در هر توقف
دلخوش به ایستگاه بعدی ام
به امیدی که
درانتهای مسیر
به انتظار ایستاده باشی
شاید...
که خیلی وقت است
نگاهت به تنهاییم نیست
خودت را آزار می دهی یا مـــــــرا ؟
ای دهقان فداکار :
در روزگاری بزرگ شدی
که مردی برهنه شد!
تا زنان و کودکان زنده بمانند
اما من در روزگاری نفس میکشم
که زنی برهنه میشود!
تا کودکش از گرسنگی نمیرد!!!!!
اما از تو چه پنهان ؟
میان هر نفسی که می کشم تـــو هستی که می کشم تو را
که می کشی مرا….
همیـــن لحظـــــه !
حتــــــــــــــــــی اشتبـــاهی ....
...
یــادم بیفتــی .... !؟
میـــشود ... !!!؟؟؟
گوش تا گوشه صحرا تو بخواب و نهراس
شيرها خاطرشان هست
که تو آهوي مني ...
ترنم باران را نصار چشمانت میکنم نازنینم ،
تا شبنمی شود بر سرخی گونه هایت
و داغی بوسه ام را به پیشانی ات به یادگار میگذارم
و دست نوازشم را به موهایت
هدیه میکنم ، که تا عمر داری مرا از خاطر نبری . .
در هیاهوی زندگی دریافتم ؛
چه بسیار دویدن ها که فقط پاهایم را از من گرفت
در حالی که گویی ایستاده بودم ،
چه بسیار غصه ها که فقط باعث سپیدی موهایم شد
در حالی که قصه ای کودکانه بیش نبود ،
دریافتم کسی هست
که اگر بخواهد "می شود" و اگر نخواهد "نمی شود" به همین سادگی ...
کاش نه میدویدم و نه غصه می خوردم
فقط او را می خواندم و بس ...
تنها عطر دستهای توست
که هیچ وقت
از حافظهٔ دستهایم پاک نمی شود
کوچه فقط میداند
که چرا عطر تنت
هیچ وقت راهش را گم نمی کند
دنیا فهمید خیلى حقیر است
وقتی گفتم یک
تار موی تو را به او نمی دهم
هیس !
هیچ نگو !
فقط چشمهایت را ببند و نفس بکش !
لمس نفس هایت ضربان قلبم را به شماره می اندازد ...!
تو آرام آرام نفس بکش ...
من لحظه به لحظه دیوانگی میکنم !
تو نرم نرم نگاهم کن...