دست های من


در امتداد دستهای تو


خط به خط ، رج به رج


شعری سروده بود


تقصیر مهربانی های تو نیست


که نماندی


سردی زمستان امسال


پرنده ها را کوچانده بود ..

 

بادی

بذر تـو را

در دلـــم انداخـــت و رفــت

من مانـــده ام و این

ریشــه ی قطــور دلــدادگی

وهـــزار جــوانه ی ِ شــکفته از یـادَت

 

شعرهایم

تونل های کوچکی ست

که خیالت در افکار عاشقانه ام

حفر می کند

تا مرا به تو برسانند

 

در استکان من غزلی تازه دم بریز

مُشتی زغال بر سرِ قلیان غم بریز

هِی پُک بزن به سردیِ لبهای خسته ام

از آتش دلت سرِ خاکسترم بریز

گیراییِ نگاه تو در حدّ الکل است

در پیک چشم های تَرَم عشوه کم بریز

وقتی غرورِ مرد غزل توی دستِ توست

با این سلاح نظم جهان را به هم بریز

بانو! تبر به دست بگیر انقلاب کن

هرچه بت است بشکن و جایش صنم بریز

لطفاً اگر کلافه شدی از حضور من

بر استوای شرجیِ لبهات سم بریز...!

 

کاری می کنم کارستان

دست باد را میگیرم ، کشان کشان به باغ می آورم

کمی گرد غروب به روی خورشید میپاشم

و حرارت هوا را به خنکای غروب میرسانم

چه صحنه ای خواهد شد

من ، تو ، درختان سرمازده ی پاییز

برگهای ریخته بر سطح خواب آلوده ی خاک

و تلالو طلایی غروب آفتاب روی پوست زمستانی ات

و حسی عجیب در من

حسی عجیب به شکل یک هراس شیرین

و رقص فرشته ها لابلای شاخه های ایستای باغ

و ترنم خوش نغمه های آرامش در کوچه باغ ذهنهامان

و صدایی از تو که مرا میخواند

و...

 

در امتداد این اتاقک خاطراتت را

 آلاچیق می کنم

تا به هنگام طلوع آفتاب

"عطرش"

به مانند ریل قطار در فضای اتاقم

 بپیچد ومستم کند..!

 

برای تو و خويش

چشمانی آرزو می كنم

که چراغ ها و نشانه ها را

در ظلمات مان ببيند

گوشی که صداها و شناسه ها را

در بيهوشی مان بشنود

برای تو و خويش، روحی

که اين همه را در خود گيرد و بپذيرد

وزبانی که در صداقت خود

ما را از خاموشی خويش

بيرون كند و بگذارد

از آن چيزها كه در بندمان كشيده است سخن بگوئيم.

 

قسمت من از چشمان تو

نیم نگاهی ست

به کوتاهی و شیرینی یک خواب...

که جز به محکومیتِ بیداری

راه به جایی ندارد!

 

ليوان چايي روي ميز

در انتظار يك بوسه است

نه تو مي آيي

و نه او گرم مي ماند

چه گناهي دارد

سماوري كه داغ ديده است؟

 

نه من گریه می کنم

نه تو کمی شانه می شوی برایم

هیچ می دانستی

به آغوش بی چشمداشت تو

به چشم افسانه می نگرم!؟

 

من نمی گویم درین عالم

گرم پو،

تابنده،

هستی بخش

چون خورشید باش


تا توانی

پاک،

روشن

مثل باران

مثل مروارید باش


"فریدون مشیری"

 

یادم باشد

عاشق ِ کسی شوم که

شعر را بلد باشد !

کسی که بفهمد

وقتی ستاره را به چشم هایش،

زمین را به آغوشش

بهار را به بودنش تشبیه می کنم،

یعنی ،

دیوانه

دوستت دارم ...
 

خاطرم نیست !


تو از بارانی … یا که از نسل نسیم


هر چه هستی گذرانیست ،هوایت … یادت …


فقط آهسته بگو با دلم می مانی …

 

باید مــــرد باشی تا بفهمی


احــسـاس یک زن؛


فروشــــی نیست


هـــــــــدیه است .../.



"شـــــاملو"

 

ﺩﻝ ﯾـﮏ ﺯﻥ ﺗـﻤﺎﻡ ﺩﻧـﯿﺎﯼ ﺍﻭﺳﺖ . .

ﺷﺎﻩ ﺩﻧﯿﺎﯾﺶ ﺑﺎﺵ ﺍﯼ ﻣﺮﺩ

ﻧﻪ ﺳﺮﺩﺍﺭ ﺳﭙﺎﻫﯽ ﮐـﻪ ﺍﺣﺴﺎﺳﺶ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻫﻢ ﻣﯽ ﺷﮑـﻨـﺪ !

 

عشق بازی کار عباس علی ست

 

تا كه پرسیدم زمنطق عشق چیست ؟

 در جوابم اینچنین گفت و گریست:

 لیلی و مجنون فقط افسانه است

عشق بازی كار عباس علی ست.